خیلی تنهام

خیلی وقته این احساس تنهایی رو با خودم به دوش میکشم .....
فکر کنم تا لحظه ی مرگ هم با من باشد.....
گوناگون

خیلی وقته این احساس تنهایی رو با خودم به دوش میکشم .....
فکر کنم تا لحظه ی مرگ هم با من باشد.....

|
نمی دانم چه کردی بادل من
که این دل بی قرار بی قرار است
نمی دانم چه گفتی با نگاهت
که چشمم این چنین در انتظار است |
من از نهایت شب حرف می زنم ...
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می زنم ...
اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبختی بنگرم.

زندگی گاهی گریست ... گاهی خنده ...
گاهی بازنده ای و گاهی برنده ...
زندگی گاهی عشق گاهی نفرت ... گاهی امید گاهی حسرت ...
گاهی افتادن و موندن و بریدن ...
گاهی وقتا پرگشودن و پریدن ....
زندگی مثل یه سقفه .. تو هجوم بی پناهی ...
زندگی عشق و محبت ... کندن از مرگ و تباهی ...
زندگی مثله یه جنگه ... تنها جنگی که قشنگه ...
تو نبرد زندگی، عشق حکمه تفنگه ...
واقعا هرکدام از اینها چه معنایی دارند؟! چقدر واقعی ؟ چقدر دروغ ؟
اصلا واقعیت چیه ؟ رویا چیه ؟ ....
بارها از خودم پرسیدم چرا خدا عشق را آفرید؟ پس دوست داشتن چی؟ ...........
به راستی حقیقت چیه؟ ما چی هستیم ؟ کجا هستیم؟ برای چی هستیم ؟ اصلا هستیم؟!؟!
منتظر نظراتتون هستم.............
اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست
به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم
مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد
مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم
بگو معنی تمرین چیست ؟
بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟
بریدن از خودم را ؟
مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی ..
از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم
همه می دانند که دروری تو روحم را می آزارد
تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند
نگاهتت را از چشمم برندار مرا از من نگیر ...
هوای سرد اینجا رو دوست ندارم
مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام

نمیدونم چیکار کنم از تنهایی در بیام ......
دل تنگم و دلتنگ خوشحالی....
زندگی را دوست دارم.....................
چون تو هم زندگی میکنی.......................
و اگر نباشی............................................دیگر نخواهم بود (تقدیم به بهترینم)
*شايد آن روز كه سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد كرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد
اينجور نوشت هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس زندگي اجبارست..........................
*نمي دانم چرا اين گونه هست؟ وقتي نگاه عاشق کسي به توست مي بيني اما،دلت بسته به مهر ديگري
است بي اعتنا مي گذري وعاشقانه به کسي مي نگري... که دلش پيش تو نيست..............

شهر من غربت دیارم بی کسی
اندکی پایین تر از دلواپسی
چند متری مانده تا آوارگی
ده قدم بالاتر از بیچارگی
جنب یک ویرانه می پیچی به راست
میرسی در کوچه ای کز آن ماست
داخل بن بست تنهایی و درد
هست منزلگاه چندین دوره گرد
خسته و وا مانده از این ماجرا
در همان اطراف می بینی مرا؟؟؟!!!